نکته ها و پندها ...

روزی پدر خانواده ای بسیار ثروتمند، پسرش را با خود به روستایی برد تا به او نشان دهد که مردم فقیر چگونه زندگی می کنند.
آنها چند روزی را در مزرعه ی خانواده ای که تصور می کردند فقیرند گذراندند. در بازگشت، پدر از پسر پرسید: چگونه سفری داشتی؟ پسر گفت: سفر پُرباری بود پدر. پدر پرسید: دیدی که مردم فقیر چگونه زندگی می کنند؟ پسر جواب داد: بله.
پدر گفت: پس به من بگو در این سفرچه ها یاد گرفتی؟ پسر جواب داد:
دیدم که ما یک سگ داریم وآنها چهارتا.
استخر ما فقط تا وسط باغچه کشیده شده وجوی خانه ی آنها انتهایی ندارد.
ما در باغچه مان فانوس داریم وآنها در شب ستاره ها را.
ایوان خانه ی ما مشرف به حیاط جلویی است و آن ها سرتاسر افق را دارند.
ما فقط تکه زمینی برای زندگی داریم و آنها مرتع هایی دارند که تا چشم کار می کند ادامه دارد.
ما مستخدمانی داریم که خدمتمان را می کنند ولی آنها به دیگران خدمت می کنند.
ما غذایمان را می خریم ولی آنها غذایشان را می کارند.
ما دورمان را دیواری کشیده ایم تا محافظت مان کند و آنها دوستانی دارند که محافظشان هستند.
زبان پدر بند آمد. پسر گفت: "متشکرم پدر که نشانم دادی ما چه اندازه فقیریم".
بجای نگرانی از آنچه نداریم، داشته هایمان را شاکر باشیم.
"قدر همه چیزهایی را که دارید بدانید، بخصوص دوستانتان را".
با تشکر از "آقای هاشم فیروزی" جهت ارسال این مطلب
وبلاگ رباط : "نشریه ی انجمن فرهنگی،تربیتی روستاهای کهنه و شهرک"