نکته ها و پندها ...

در سال قحطی ، عارفی، غلامی را دید که شادمان بود.

پرسید: چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟

گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گلّه و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد.

عارف گفت : از خودم شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و

من «خدایی» دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم...

نكته ها و پندها ...

« صداقت، راز آرامش وجدان »

یک پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن. پسر یه سری تیله داشت و دختر چند تایی شیرینی با خودش داشت.

پسر به دختر گفت: من همه ی تیله هامو بهت می دم تو هم همه ی شیرینی هاتو به من بده. دختر قبول کرد.

پسر بزرگ ترین و قشنگ ترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر داد، اما دختر همون جوری که قول داده بود تمام شیرینی هاشو به پسرک داد.

همون شب دختر با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد همون طوری که خودش بهترین تیله شو یواشکی پنهان کرده شاید دختر هم مثل اون یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه ی شیرینی هاشو بهش نداده.

 

شک و سوء ظن همیشه مال کسی است که صادق نیست. لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی می کند، آرامش دنیا ازآن کسی است که با وجدان صادق زندگی می کند. در این داستان می تواند جای دخترک و پسرک عوض شود اما معنای نهفته در آن تغییر نمی کند.

آرامش با صداقت به دست می آید. عدم وجود صداقت، به ناآرامی ذهنی منتج می شود.

 

تهیه و تنظیم مطلب : محمد اکبری (مرتضی)

نکته ها و پندها ...

"بهترین راه حل"

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که:

«در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید».

پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.

نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد! که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.

وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب کردم».

آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»

مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟

نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ در غیر اینصورت اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت و هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هوشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است! خدا همیشه منتظر شماست. انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این است که: من که هستم...!؟

 

تهیه و تنظیم مطلب : یونس رحیمی

نکته ها و پندها ...

اندر باب "کار نیک" حکایات بسیاری آورده‌اند، یکی از آن حکایات این است که...

روزگاری در یک روستای زیبا خشکسالی روی داده بود. این خشکسالی امان مردم روستا را بریده بود. از طرفی خشکسالی و از طرف دیگر سرما و آفت، همه محصولاتشان را پشت سر هم به یغما برده بود.

مردم همگی گرسنه بودند. نگاه‌های اهالی روستا بی‌روح شده بود. آنها همچنان چشم انتظار آسمان بودند که شاید معجزه‌ای از آن بیرون بیاید.

آنها چنان درگیر خود بودند که اگر از میانشان ناله‌ای بر می‌خاست و یا کسی طلب کمک می‌کرد، کسی نمی‌شنید یا اصلاً حوصله توجه به آن را نداشت.

ولی از طرفی، وقتی حرف از حاصلخیزی و پر باری محصولات سالهای گذشته می‌شد، هر کس خاطره‌ای داشت. خدای نکرده، اگر از اهالی ده بالا کسی خواسته یا ناخواسته چیزی می‌گفت، همه در مقام دفاع از ده خودشان بر می‌آمدند و درباره برتر بودن روستای خودشان اظهار نظر می‌کردند!

با همه این اظهار نظر‌ها، اما کسی به هم روستایی و حتی همسایه دیوار به دیوارش توجهی نداشت و اگر یکی از آنها دست نیاز بالا می‌گرفت و یا حرفی از نیازش می‌زد، کسی او را نمی‌شنید! و همچنان شکم‌ها گرسنه بود.

روزی مسافری غریب به این روستا رسید، به گرد و خاک و خس و خاشاکی که در کوچه پس کوچه‌های ده سرگردان بودند و در هوا بازی می کردند نگاهی کرد، در آنی فهمید که اوضاع ده از چه قرار است.

 

برای مطالعه بقیه ی این داستان می توانید به "ادامه مطلب" بروید.

با تشکر از آقای ابراهیم اکبری جهت ارسال این مطلب

ادامه نوشته

نکـته هـا و پنـدهـا ...

در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره ی اتاق بود بنشيند، ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.

آنها ساعتها با هم صحبت مي‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود تمام چيزهائي که بيرون از پنجره مي‏ديد را براي هم اتاقيش توصيف مي‏کرد.

پنجره، رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي‏کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي‏شد.

همان‏طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‏کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي‏بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‏کرد و روحي تازه مي‏گرفت.

 

روزها و هفته‏ها سپري شد. تا اينکه روزي مرد کنار پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان، جسد او را از اتاق بيرون بردند.

مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار، اين کار را با رضايت انجام داد. مرد به سختی و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد.

بالاخره مي‏توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب، با يک ديوار بلند مواجه شد!

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملاً نابينا بود ...

 

« همیشه و همه وقت "امیدواری" را به دیگران هدیه كن »

نكتـه ها و پنـدهـا ...

امتحان ریاضی ثلث اول ...

سوال: یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید. جواب: مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما.

سوال: عضو خنثی در جمع کدام است ؟ جواب: حاج محمود آقا، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند.

سوال: خاصیت تعدی در رابطه ها چیست؟ جواب: رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست.

 

معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد:

سوال: نامساوی را تعریف کنید. جواب: نامساوی یعنی، یعنی، رابطه ما با آنها، از مابهتران اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد، الهی که نباشد.

سوال: خاصیت بخش پذیری چیست؟ جواب: همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی.

 

سوال: کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است؟ جواب: خط فقر، که تولد لیلا، خواهرم را، سریعا به مرگش متصل کرد.

برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود. معلم ریاضی ادامه نداد، برگه را تا کرد، بوسید و در جیبش گذاشت.

 

مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود، برگشت با صدای لرزانش فریاد زد: آقا اجازه، گفتید هیچی نمی شیم؟ هیچی؟

بعد عقب عقب رفت، در حیاط را بوسید و پشت در گم شد ...

نکـتـه ها و پنـدها ...

« می خواهم معجزه بخرم ... »

وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود، شنيد كه پدر ومادرش درباره برادر كوچكترش صحبت مي كنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند.

پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست، سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار.

 

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه اي هشت ساله شود.

دخترك پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي كرد، ولي داروساز توجهي نمي كرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترك جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

 

بقیه ی این داستان زیبا را میتوانید در "ادامه مطلب" مطالعه نمایید.

ادامه نوشته

نکتـه ها و پنـدها ...

مردی ثروتمند در دهکده‌ای دور زمین‌های زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانواده‌شان روی این زمین‌ها به کار گرفته بود.

او برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار کند یک سرکارگر خشن و بی‌رحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود و سرکارگر با خشونت و بی‌رحمی، کارگران و خانواده‌های آنها را وادار می‌کرد روی زمین‌های مرد ثروتمند به سختی و تمام وقت کار کنند تا محصول بیشتری حاصل شود.

روزی یکی از بزرگان آن دیار از کنار این دهکده عبور می‌کرد. کارگران وقتی او را دیدند شکایت سرکارگر را نزد وی بردند و گفتند:

"صاحب مزرعه، این فرد بی‌رحم را بالای سر ما گذاشته و ما به خاطر نان و غذای خود مجبوریم حرف او را گوش کنیم. چیزی به او بگویید تا با ما ملایم‌تر رفتار کند".

 

آن شخص به سراغ سرکارگر رفت. او را دید که افسار اسب پیری را در دست گرفته و به سمتی می‌رود. کنار سرکارگر شروع به راه رفتن کرد و از او پرسید: این اسب پیر را کجا می‌بری؟

سرکارگر با بدخلقی جواب داد: "این اسب همیشه پیر نبوده است. مرد ثروتمندی که مالک همه این زمین‌هاست سال‌ها از این اسب سواری کشیده و استفاده‌های زیادی از او برده است. اکنون چون پیر و از کار افتاده شده دیگر به دردش نمی‌خورد.

چون صاحب زمین‌ها به هر چیزی از دید سوددهی و منفعت نگاه می‌کند بنابراین از این پس، اسب پیر چیزی جز ضرر نخواهد داشت. به همین خاطر او از من خواسته تا اسب را به سلاخی ببرم و گوشت او را بین سگ‌های مزرعه تقسیم کنم تا لااقل به دردی بخورد".

آن شخص لبخندی زد و خطاب به سرکارگر گفت: اگر صاحب این مزرعه آدم‌های اطراف خود را فقط از پنجره سوددهی و منفعت نگاه می‌کند، پس حتما روزی فرامی‌رسد که به شخصی چون تو دیگر نیازی نخواهد داشت.

آن روز شاید کارگران مزرعه بیشتر از اربابت به داد تو برسند. اگر کمی با آنها نرمی و ملاطفت به خرج دهی وقتی به روزگار این اسب بیفتی می‌توانی به لطف و کمک آنها امیدوار باشی.

همیشه از خود بپرس که از کجا معلوم اسب بعدی من نباشم! در این صورت حتماً اخلاقت لطیف‌تر و جوانمردانه‌تر خواهد شد ...

نکتـه ها و پنـدها ...

خشكسالي امان مردم را بريده بود، چنانكه ديگر هيچ كاري را نمي توانستند انجام دهند.

بزرگان شهر در جمعي كه داشتند به اين نتيجه رسيدند كه مردم شهر را جمع كنند و همگي دعاي باران بخوانند و از خدا بخواهند كه با بارش باران، آنها را از خشكسالي نجات دهد.

 

همه مردم در ميدان شهر جمع شدند و منتظر روحاني شهرشان بودند تا بيايد و دعاي باران را شروع كنند.

بالاخره روحاني آمد؛ پس از لحظاتی، رو به مردم كرد و گفت:

تا به امروز نمي دانستم چرا ما از گرفتاري و خشكسالي نجات نمي يابيم ولي امروز با ديدن شما متوجه شدم، چرا كه همه ما اينجا جمع شده ايم تا از كائنات بخواهيم بر ما باران نازل كند؛

ولي در جمع ما فقط همين دختر بچه اي كه اين جلو نشسته با چتر آمده و اين يعني فقط يكي از ما به دعايي كه مي كنيم ايمان داريم .

 

بيايید به هر آنچه كه مي خواهيم و انجام مي دهيم "ايمان" داشته باشيم ...

نکتـه ها و پنـدها ...

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: “عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟”

 

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن؛ وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.

سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت:

“این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!”

 

بقیه ی این داستان را میتوانید در "ادامه مطلب" مطالعه نمایید.

با تشکر از بازدیدکننده گرامی با نام "MoHamMaD" جهت ارسال این مطلب

ادامه نوشته

نکتـه ها و پنـدها ...

آهنگری پس از گذراندن جوانی پر شر و شور ، تصمیم گرفت وقت و زندگی خود را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد و به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، اوضاع زندگیش درست به نظر نمی آمد.

یک روز دوستی که به دیدنش آمده بود و از زندگی و وضعیتش با خبر بود، گفت:

"واقعاً عجیب است، درست بعد از اینکه تصمیم گرفته ای مرد خدا پرستی شوی، زندگی ات بدتر شده، نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده".

 

آهنگر پاسخ داد: در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم.

ابتدا تکه ای فولاد را به شدت حرارت میدهم تا سرخ شود؛ بعد با بی رحمی با سنگین ترین پـُتک پشت سر هم به آن ضربه می زنم تا فولاد شکلی بگیرد که می خواهم، بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم.

آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد: گاهی فولادی که به دستم می رسد، نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد، حرارت و ضربات پتک و آب سرد آن را ترک می اندازد. می دانم که این فولاد هرگز تیغه  مناسبی در نخواهد آمد.

آهنگر مکثی کرد و ادامه داد: می دانم که خداوند دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی که زندگی بر من وارد کرده را پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد.

اما تنها چیزی که می خواهم این است: "خدای من! از کارت دست نکش تا شکلی را که تو میخواهی به خود بگیرم، با هر روشی که می پسندی و تا هر مدت که لازم است ادامه بده؛ اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن".

 

تهیـه و تنظیـم مطـلب : انجمـن خـواهـران

نکتـه ها و پنـدها ...

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها؛

افراد زیادی اونجا نبودن، سه نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیرمرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود. ما غذامون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران.

چند دقیقه ای گذشته بود که اون فرد جوان گوشیش زنگ خورد، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم؛

 

اون جوان شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به ما و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد رو کرد به صندوق دار رستوران و گفت:

این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن، میخوام شیرینی بچم رو بهشون بدم. به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده!

همه ی ما با تعجب و خوشحالی داشتیم به اون نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد گفتم: ما قبلاً غذامون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم؛

اما بالاخره با اصرار زیاد، پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن پیرمرد رو حساب کرد و از رستوران خارج شد.

 

ادامه ی این داستان زیبا را میتوانید در "ادامه مطلب" مطالعه نمایید.

با تشکر از بازدیدکننده گرامی با نام MoHamMaD جهت ارسال این مطلب

ادامه نوشته

نکتـه ها و پنـدها ...

درویشی دنیادیده و سرد و گرم روزگار چشیده را پرسیدم چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می سازد؟ پاسخ داد:

اینکه آن ها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند، و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند؛

اینکه سلامتی شان را صرف بدست آوردن پول می کنند و پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند؛

اینکه با نگرانی نسبت به آینده، زمان حال را فراموش می کنند آنچنان که دیگر نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده؛

اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مُرد و آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند ...

 

سپس از او پرسیدم به انسان ها توصیه می کنید چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟ پاسخ داد:

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتنِ خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد؛

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند؛

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد؛

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند اما آن را متفاوت ببینند؛

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توان زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کرد ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد؛

 

با تشکر از آقای محمد اکبری(مرتضی) جهت ارسال این مطلب

نكتـه ها و پنـدها ...

در روزگاری که بستنی با شکلات به گرانی امروز نبود پسر ۱۰ ساله ای وارد قهوه فروشی هتلی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای گرفتن سفارش، سراغ پسرك رفت.

پسر پرسید: بستنی با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت: ۵۰ سِنت.

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد. تمام پول خـُردهایش را در آورد و شمرد، بعد پرسید: بستنی خالی چند است؟ 

خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و عده ای بیرون قهوه فروشی منتظر خالی شدن میز ایستاده بودند با بی حوصلگی گفت: ۳۵ سنت.

پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: برای من یک بستنی ساده بیاورید.

خدمتکار، بستنی را به همراه صورت حساب روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی را تمام کرد و پس از پرداخت 35 سنت به صندوق دار از آنجا رفت.

هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز برگشت اشك در چشمانش حلقه زد. پسر بچه در کنار بشقاب خالی، ۱۵ سنت برای انعام او گذاشته بود ...

او با پولهایش می توانست بستنی با شکلات بخورد اما چون پولی برای انعام دادن برایش باقی نمی ماند این کار را نکرده بود و بستنی خالی خورده بود!!!

به راستی چند نفر از ما در شرایط مشابه این کار رو می کنیم ؟؟؟

نکتـه ها و پنـدها ...

حـِصار و پـُل

سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند.

یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند.

دست بر قضا، یک روز صبح درب خانه ي برادر بزرگتر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـّاری را دید.

نجـّار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خـُرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد کمکتان کنم؟

برادر بزرگتر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچکتر من است؛

او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حـِصار بکشی تا دیگر او را نبینم.

 

متن كامل اين داستان زيبا را ميتوانيد در "ادامه مطلب" مطالعه نماييد.

ادامه نوشته

نكتـه ها و پنـدها ...

نكته ها و پندها

وقتی به نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر هنگامی است که پس از خروج از فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.

اگر یک تاکسی برای رسیدن به مقصد بیابید، شانس به شما روی آورده است؛ اگر راننده ی تاکسی، شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید؛ اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است؛ و اگر راننده عصبانی نباشد، با حـُسن اتفاق دیگری مواجه هستید.

خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید.

هاروی مک کی می گوید:

روزی پس از خروج از فرودگاه، به انتظار تاکسی ایستاده بودم که راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: "لطفاً چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.»

سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: "لطفاً به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید."

بر روی کارت نوشته شده بود:

"در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد میرسانم."

بسیار شگفت زده شدم. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم. پس از آن که راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:

"پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و یک فلاسک قهوه رژیمی هست."

گفتم: "نه، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم".

راننده پرسید: "در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟"

و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت: .....

 

 بقيه ي اين داستان را ميتوانيد در "ادامه مطلب" مطالعه نماييد.

با تشكر از سركار خانم نوري جهت ارسال اين مطلب

ادامه نوشته

نكته ها و پندها ...

نكته ها و پندها

شخصي از حضرت ابراهيم ادهم كه يك عالم و از اولياي بزرگ و بنام بود سوال كرد: مي خواهم فقط كارهاي گناه انجام دهم ولي هيچ گناهي برايم نوشته نشود و وارد بهشت بشوم.

حضرت ابراهيم ادهم فكر كرد؛ مي خواست جوابي دهد كه همراه با نصيحت باشد. و اينگونه پاسخ داد:

اگر مي خواهي گناه كني و در اعمالت ثبت نشود پس قبل از انجام هر گناه، از رزق و روزي كه خداوند به تو داده نخور.

آن شخص گفت: چطور مي شود؟ همه رزق و روزي از خداست. ممكن نيست غير از روزي خدا چيز ديگري خورد. (يا رزّاقُ يا الله {اي روزي دهنده، اي خداوند} ).

حضرت ابراهيم ادهم فرمود: پس كار ديگري بكن، اگر خواستي گناهي انجام دهي، جايي برو كه خداوند تو را نبيند.

شخص گفت: خداوند به كل عالم آگاه است و محال است جايي رفت كه خداوند نبيند. (يا بصيرُ يا الله)

حضرت ابراهيم ادهم فرمود: اگر اينها هم نمي شود پس هر وقت خواستي گناهي انجام دهي از مـُلك خداوند خارج شو و هر گناهي كه خواستي انجام بده. بيرون از ملك خداوند گناه بكن تا گناهت نوشته نشود.

آن شخص گفت: خداوند مالك تمام آسمان ها و زمين است. (يا مالِكَ المُلكِ يا الله)

حضرت ابراهيم ادهم فرمود: گناه بكن ولي وقتي كه عزرائيل خواست جانت را بگيرد با او مبارزه كن و اجازه نده كه جانت را بگيرد.

آن شخص گفت: مگر مي شود از مرگ فرار كرد؟ ممكن نيست.

حضرت ابراهيم ادهم فرمود: اگر نمي تواني از مرگ فرار كني، پس وقتي كه فوت كردي و داخل قبر شدي، نكير و منكر در مورد اعمالت سوال خواهند كرد، تو جوابشان را نده و آن دو فرشته را از قبرت بيرون كن.

شخص گفت: آن هم ممكن نيست.

حضرت ابراهيم ادهم فرمود: هر وقت خواستند تو را به جهنم ببرند اجازه نده و فرار كن.

آن شخص فهميد، دانست كه هر كاري كه انجام شود حتي به اندازه يك ذره نيز نزد خداوند متعال آشكار است و با انجام كارهاي خلاف دستور خداوند متعال نمي توان وارد بهشت شد.

دوباره پيش خداوند متعال برمي گرديم وهر كاري كه انجام دهيم در نزد خداوند بايد پاسخ گو باشيم.

 

با تشكر از سركار خانم نوري جهت ارسال اين مطلب

نكته ها و پندها ...

در اين قسمت از مجموعه مطالب "نكته ها و پندها" قصد داريم نكاتي كوتاه اما پرمعنا را در اختيار شما بازديدكنندگان محترم قرار دهيم:

 

* اگر همواره مثل گذشته بیندیشید، همان چیزی را بدست می آورید که تاکنون کسب کرده اید.

* دنیا هم به آدمهای خوشبین نیاز داره هم به آدمهای بدبین؛ آدمهای خوشبین "هواپیما" می سازند ولی آدمهای بدبین "چترنجات".

* سعی کنید آنچه را که دوست می دارید بدست بیاورید، وگرنه باید آنچه را که بدست آورده اید دوست داشته باشید.

* هیچ گاه عشق را گدایی نکنيد چون معمولاً چیز باارزش را به گدا نمی دهند.

* کسی را برای دوستی انتخاب کنيد که قلب بزرگی داشته باشد تا مجبور نشويد برای اینکه در قلبش جا بگیرید خودتان را کوچک کنید.

* هرگز امید را از کسی سلب نکنيد شاید این تنها چیزیست که دارد.

* هرگاه دیدید گناهی آنقدر بزرگ است که نمی توانید آن را ببخشید، بدانيد از کوچکی قلب شماست نه از بزرگی گناه او.

* ما همیشه صداهای بلند را می شنویم، پررنگ ها را می بینیم، سختی ها را می خواهیم؛ غافل از اینکه خوبان آسان می آیند, کم رنگ می مانند و بی صدا می روند.

 

با تشكر از آقاي محمد اکبری(مرتضی) جهت ارسال اين مطلب

نکته ها و پندها ...

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در بين کار، گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردند.

وقتي به موضوع خدا رسيد، آرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.

مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت ...

"اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟ نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج وجود داشته باشد."

مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.

آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. به محض اينکه از مغازه بيرون آمد، مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده، ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.

آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم. همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه، آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

آرايشگر گفت: چنین نیست! آرايشگرها وجود دارند، موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند.

مشتري تاکيد کرد: دقيقاً نکته همين است. خدا وجود دارد، فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند، براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد ...

 

با تشکر از آقای هاشم فیروزی جهت ارسال این مطلب

نکته ها و پندها ...

روزي لقمان به پسرش گفت: امروز به تو سه پند مي دهم كه كامروا شوي:

* اول اينكه سعي كن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري،

* دوم اينكه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي،

* و سوم اينكه در بهترين كاخها و خانه هاي جهان زندگي كني.

پسر لقمان گفت: اي پدر، ما يك خانواده بسيار فقير هستيم، چطور من ميتوانم اين كارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

* اگر كمي ديرتر و كمتر غذا بخوري هر غذايي كه مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.

* اگر بيشتر كار كني و كمي ديرتر بخوابي در هر جا كه خوابيده اي احساس مي كني بهترين خوابگاه جهان است.

* و اگر با مردم دوستي كني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.

 

با تشکر از آقای مرتضی جمشیدی جهت ارسال این مطلب

نکته ها و پندها ...

روزی پدر خانواده ای بسیار ثروتمند، پسرش را با خود به روستایی برد تا به او نشان دهد که مردم فقیر چگونه زندگی می کنند.

آنها چند روزی را در مزرعه ی خانواده ای که تصور می کردند فقیرند گذراندند. در بازگشت، پدر از پسر پرسید: چگونه سفری داشتی؟ پسر گفت: سفر پُرباری بود پدر. پدر پرسید: دیدی که مردم فقیر چگونه زندگی می کنند؟ پسر جواب داد: بله.

پدر گفت: پس به من بگو در این سفرچه ها یاد گرفتی؟ پسر جواب داد:

دیدم که ما یک سگ داریم وآنها چهارتا.

استخر ما فقط تا وسط باغچه کشیده شده وجوی خانه ی آنها انتهایی ندارد.

ما در باغچه مان فانوس داریم وآنها در شب ستاره ها را.

ایوان خانه ی ما مشرف به حیاط جلویی است و آن ها سرتاسر افق را دارند.

ما فقط تکه زمینی برای زندگی داریم و آنها مرتع هایی دارند که تا چشم کار می کند ادامه دارد.

ما مستخدمانی داریم که خدمتمان را می کنند ولی آنها به دیگران خدمت می کنند.

ما غذایمان را می خریم ولی آنها غذایشان را می کارند.

ما دورمان را دیواری کشیده ایم تا محافظت مان کند و آنها دوستانی دارند که محافظشان هستند.

زبان پدر بند آمد. پسر گفت: "متشکرم پدر که نشانم دادی ما چه اندازه فقیریم".

 

بجای نگرانی از آنچه نداریم، داشته هایمان را شاکر باشیم.

"قدر همه چیزهایی را که دارید بدانید، بخصوص دوستانتان را".

 

با تشکر از "آقای هاشم فیروزی" جهت ارسال این مطلب

نکته ها و پندها ...

زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی، همه اطرافیان آن همسایه از شایعات باخبر شدند.

شخصی که برایش شایعه ساخته شده بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد.

بعدها وقتی آن زن متوجه شد شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان گشت و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرد بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.

حکیم به او گفت: "به بازار برو و یک مرغ بخر، آن را بُکُش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن".

آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را انجام داد. فردای آن روز حکیم به او گفت: "حالا برو و آن پرها را برای من بیاور". آن زن رفت ولی چندتا از پرها را بیشتر پیدا نکرد.

مرد حکیم خطاب به زن گفت:

"انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست، همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن بسیار دشوار است، پس بهتر است از شایعه سازی دست برداری".

 

با تشکر از آقای احمد زمانی از مالزی جهت ارسال این مطلب

نکته ها و پندها ...

لیوان آب و مشکلات زندگی !!!

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، شاید هم 150 گرم .

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

استاد گفت: حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید. همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه.

استاد گفت: پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقاً، مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد، اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری ... زندگی همین است.

 

با تشکر از بازدیدکننده گرامی با نام salma kiani  جهت ارسال این مطلب

نکته ها و پندها: "دسته گلی برای مادر"

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست کند.

وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟

دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.

مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.

مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگر نمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا با دست خودش آن دسته گل را به مادرش هدیه دهد!

 

شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور ...

 

با تشکر از بازدیدکننده گرامی با نام "ایران" جهت ارسال این مطلب

نکته ها و پندها: "خوشبختی واقعی"

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند".

تمام آدمهای دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور میشود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر میکند میتواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آنکه ثروت داشت، بیمار بود. آنکه سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت، یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی میگوید: "شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟"

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت !!!...

 

با تشکر از آقای هاشم فیروزی جهت ارسال این مطلب

نکته ها و پندها ...

ثروتمند زندگی کنیم به جاي آنكه ثروتمند بمیریم 

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید وضع مالي خوبي نداشته باشند .

شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هايي کُهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد، دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زيادي در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نيز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟

پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام كرد . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بليط پرسید: ببخشید، گفتید چقدر؟!

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغيير كرد و نگاهي به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه هاي سيرك بودند.

معلوم بود که مرد پول کافی نداشت، نميدانست چه بكند و به بچه هايي كه با آن علاقه پشت او ايستاده بودند چه بگويد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتيم و من در دلم به داشتن چنين پدري افتخار كردم و آن زيباترين سيركي بود كه به عمرم نرفته بودم...

 

با تشکر از خانم معصومه نوری جهت ارسال این داستان

نکته ها و پندها : "ناامیدی، هدیه ای از جانب شیطان"

به روایت افسانه‌ها، روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

ولی در میان آنها یكی كه بسیار كُهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

كسی از او پرسید: «این وسیله چیست؟»

شیطان پاسخ داد: «این نومیدی و افسردگی است.»

آن مرد با حیرت گفت: «چرا این قدر گران است؟»

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم.

اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم. من این وسیله را در مورد بسیاری از انسان‌ها به كار برده‌ام، به همین دلیل این قدر كُهنه است

 

 {{ با تشکر از خانم معصومه نوری جهت ارسال این مطلب }}

نکته ها و پندها _ مطالب ارسالی شما

مطلبی که در این قسمت در اختیار شما قرار خواهد گرفت، داستان زیبا و جالبی است که آقای هاشم فیروزی برای ما ارسال کرده است.

ضمن تشکر فراوان از ایشان، شما بازدیدکنندگان محترم نیز میتوانید هرگونه برداشت، نظر یا دیدگاه خود نسبت به این داستان را در قسمت نظرات بیان کنید.

**********************************

زن جوانی بسته‌ای کلوچه و یک کتاب خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد.

در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.

وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.

در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما چیزی نگفت، فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!

هر بار که او کلوچه‌ای برمیداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.

وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟

مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!

زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.

وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌اش، دست نخورده مانده .

تازه یادش آمد که اصلاً بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود.

مرد بدون اینکه خشمگین یا عصبانی شود بسته کلوچه‌اش را با او تقسیم کرده بود ...

نکته هاو پندها _ مطالب ارسالی شما

یکی از بازدید کنندگان با نام "salma kiani"  چندین داستان خواندنی و نیز مطالب آموزنده دیگری را برای ما ارسال نموده اند که در این مطلب، یکی از آنها را در اختیار شما قرار میدهیم.

با تشکر فراوان از این بازدیدکننده گرامی.

 -----------------------------------------------

سنجش

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او انجام می دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملاً راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در روز یکشنبه، زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.»

مجدداً زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسرجان، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

پسر جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند

 ----------------------------------------------

اگر شما بخواهید خودتان را در زندگی بسنجید، چه عوامل و معیارهایی را در نظر خواهید گرفت؟

نکته ها و پندها _ داستان های ارسالی شما

بازدید کننده ی گرامی با نام "دختر کهنه" ، چند داستان زیبا برای ما ارسال کرده است که در این مطلب، دو داستان آن را در اختیار شما قرار میدهیم. انشاالله بقیه ی داستانها در مطالب بعدی بر روی وبلاگ قرار خواهد گرفت.

با تشکر فراوان از این بازدیدکننده ی گرامی.

شما نیز میتوانید داستانها و نکات آموزنده خود را برای ما ارسال نمایید.

-----------------------------------------------------------

تخته سنگ

در زمان ها ي گذشته، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه، بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد، حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... .

با وجود اين، هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.

********

قبر پولدار و خانه فقیر

جمعی تابوت پدری را بر دوش می بردند، و کودکی همراه با آن جمع ، نالان و گریان می رفت و در خطاب به تابوت می گفت :آخر ای پدر عزیزم ، تو را به کجا می برند ؟ تو را می خواهند به خاک بسپرند، تو را به خانه ای می برند که تنگ و تاریک است و هیچ چراغی در آن فروزان نمی شود، آنجا خانه ای است که نه دری دارد و نه پیکری و نه حصیری در آن است و نه طعام و غذایی .

پسرکی فقیر به نام جوحی که با پدرش از آنجا می گذشت و به سخنان آن کودک گوش می داد به پدرش گفت: پدر جان ، مثل اینکه این تابوت را دارند به خانه ما می برند . زیرا خانه ما نیز نه حصیری دارد و نه چراغی و نه طعامی.