با خاطرات فوتبال روستاي كهنه (قسمت سوم)
دهه ۶۰ را می توان اوج هیجان و ترقی فوتبال کهنه دانست. شورای ورزشی وقت روستا در یکی از تابستانهای همین دهه تصمیم به برگزاری یک دوره مسابقه بین سه تیم فاروق، فجر و ابوذر گرفت و قرار شد که علاوه بر این که بازی ها به صورت دوره ای باشد، جهت جذاب تر شدن بازی ها بین تیم های اول و دوم گروه، بازی فینال را نیز برگزار نماید.
سرانجام تیم های فاروق و ابوذر به بازی فینال رسیدند و این در حالی بود که تیم ابوذر در بازی اول با نتیجه ي ۶ - ۰ بازنده بازی شده بود.
شب قبل از بازی تمامی بازیکنان تیم ابوذر جلوی منزل آقای حاج محمد نور وطن خواه روی خاک هایی که از حفر چاه به آنجا منتقل شده بود نشسته بودیم، هر کس از بازی فردا با دلهره صحبت می کرد، کرکری ها از روزهای قبل شروع شده بود.
بنده به عنوان یکی از اعضای تیم با صدای بلند به دوستانم گفتم: «بچه ها ما فردا برنده بازی هستیم». یوسف حاتمی کاپیتان تیم هم همین حرف را تکرار کرد، غوغایی برپا شد. همه هم قسم شدیم که فردا با غیرت و تعصب مثال زدنی بازی می کنیم و بازی را می بریم؛
این در حالی بود که بازیکنان تیم فاروق بازکنان اصلی تیم روستا بودند و هر کدام از آنها چه از نظر بازی و چه از نظر بدنی چند سر و گردن از ما بالاتر بودند و بازی قبلی نیز شش گل خورده بودیم.

بالاخره روز جمعه از راه رسيد و بازی شروع شد. تمامی جمعیت مرد روستا به اطراف زمین پشت نخلستان آمده بودند، هیجان همه را فراگرفته بود. بچه ها طبق قولی که داده بودند با تعصب و غیرت مقابل تیم فاروق ایستاده بودند.
تماشاگران اکثرا طرفداران تیم ابوذر بودند. حدودا پس از سی دقیقه مقاومت تیم ابوذر گل اول را دریافت نمود. این گل نه تنها تاثیر منفی بر روی تیم ما نداشت بلکه تیم جنگنده تر بازی را ادامه دا د. نیمه اول با همین نتیجه به پایان رسید.
جمعیت حاضر دور تیم ابوذر حلقه زده بودند و همه می گفتند که تیم ابوذر برنده می شود نیمه دوم شروع شد. پس از حدود 20 دقیقه ما توانستیم با گل علی اکبری بازی را به تساوی بکشانیم.
در همین دقایق بود که توپی بلند به روی دروازه ی ما ارسال شد؛ روی نقطه پنالتی ایستاده بودم جهت اینکه بتوانم توپ را با ضربه سر دور کنم مجبور بودم عقب عقب بروم که ناگهان ناخواسته با کسی برخورد کردم و به زمین خوردم. سوزشی را در دستم احساس کردم، فکر کردم زنبور قرمز(باز) مرا نیش زده است. در حالیکه هنوز روی زمین بودم متوجه شدم به شخصی برخورد کرده ام آقای عبدالحمید محمودی داور مسابقه بوده است. و سوزش دست من هم ناشی از آتش سیگار داور مسابقه بوده است.
بازی در اوح هیجان با همین نتیجه به دقایق 85 رسیده بود که داور یک ضربه پنالتی به نفع تیم ابوذر اعلام نمود . تماشاگران غرق در شادی بودند و هیچ کدام از بازیکنان آرامش لازم را برای زدن این ضربه حساس پنالتی را نداشتیم. پس از مشورت با اعضای تیم همگی گقتند بنده باید ضربه پنالتی را بزنم و به گل تبدیل نمایم.
به کمک تعدادی از اهالی، جمعیتی که به پشت دروازه آمده بودند را به دورتر از دروازه هدایت نمودند، آقای محمد وطن خواه درون دروازه، داور پشت دروازه و کمک داورها در دو طرف محوطه چریمه و من هم با اضطراب و نگرانی پشت توپ ایستاده بودم، نگاهی به توپ، نگاهی به دروازه، که بسیار تنگ و کوچک و کوتاه شده بود و درواه بانی با تجربه در درون دروازه، یک لحظه دیدم داور اشاره می کند که اگر این سمت بزنی گل می شود، پای تکیه گاهم را محکم بر زمین گذاشتم دور خیز کردم و چشمانم را بستم و ضربه زدم، فقط متوجه شدم جمعیت ولوله و شادی می کنند.
چشم که باز کردم متوجه شدم همه حتی داور بازی هم مرا در آغوش گرفته اند و داور هم از شدت خوشحالی در گوشم گفت بازی را تمام می کنم. اکنون ما برنده بازی بودیم. تیم فاروق پس از مدتی طولانی بازی را شروع نمود. کمک داورها زودتر از موعد ساعت را به منزله اتمام بازی به داور نشان می دادند.
بازی با سوت بلند و ممتد داور به پایان رسید. همه غرق در شادی و هیچان بودند. در میان شور و شوق، یوسف حاتمی کاپیتان تیم جام را بالا برد و پس از اتمام مراسم، عده ای از اهالی که مسن هم بودند جام را به وانت دو کابین محمد زمانی بردند و همراه با جوانان موتور سوار و دوچرخه سوار تمام کوچه ها و خیابانهای روستا را دور افتخار زدیم.

راوي : آقاي مصطفي رضايي






































-





















وبلاگ رباط : "نشریه ی انجمن فرهنگی،تربیتی روستاهای کهنه و شهرک"