خاطرات دوران تحصيل شما (قسمت نهم)

اين قسمت : توپي پـُر از سنگ ...

 

کلاس اول دبیرستان كه بودم، ۳۶ نفر تو يه كلاس بودیم. از اونجاييکه همیشه دنبال اذیت کردن تو کلاس و مسخره کردن و این چيزا بودیم من و خیلی از بچه های اون کلاس، آخر سال مردود شدیم، شاید بیش از بیست نفر.

یکی از فانتزیای من و بچه های شر و شور اون سال این بود که موقع بیرون رفتن از کلاس، واسه زودتر رفتن به حیاط مدرسه با همدیگه مسابقه میدادیم.

خلاصه اینکه توي يكي از اون روزا كه فصل امتحانات هم بود، بچه های سوم متوسطه اون روز همگی داشتن تو حیاط و زیر سایه ي درختا درس میخوندن.

اون روز و پس از اينكه كلاسمون تموم شد، من با زور و زرنگی هر چه تمامتر، از همه زودتر رسیدم تو حیاط. وقتی که رسیدم متوجه شدم یک توپ روی نقطه پنالتی بود. با ديدن اون توپ، همگی با هم دویدیم که بریم شوت بزنیم.

من از همه زودتر به توپ رسیدم و وقتی که رسیدم با تمام قدرت به توپ ضربه زدم. ولی متأسفانه اون شوت من بیشتر از نیم متر بُرد نداشت، چون که بچه هایی که تو حیاط داشتن درس میخوندن داخل توپ رو پر از سنگ کرده بودن و به عمد اونو اونجا گذاشته بودن.

خلاصه اینکه تخته پام خورد شد و تا دو ماه نمیتونستم درست راه برم. جالب اینجاست که نمیتونستم از جام بلند شم و از شدت درد به خودم مي پيچيدم ولی بچه ها كه انگار داشتن يه فيلم كمدي ميديدن همگی بهم میخندیدن و متلک بارم میکردن.

با اون حال، بنده بعد از سلامتی دوباره همون شری شدم که قبلا بودم و الآن هم دارم توی غربت چوب همون شربازیهایی رو میخورم که اون موقع انجام داده بودم.

در آخر و در این فرصت مناسب میخوام تشکر کنم و حلالیت بطلبم از مدير اون زمان مدرسمون که اون دو سالی که ما اونجا بودیم، احساس میکنم از سخت ترین سالهای مدیریتشون بود، البته موقعی که اعصابشون خورد میشد هم حسابی از خجالتمون در میومدن.

 

نويسنده : احمد خوشبخت از امارات

خاطرات دوران تحصيل شما (قسمت هشتم)

اين قسمت : ترس از معلم

 

دقيقا يادم نيست كلاس چندم بودم، ولي توي يكي از مقاطع دبستان، از يكي از معلمهاي مدرسه به شدت ترس و وحشت داشتم، اونم در حالي كه هيچوقت معلم ما نبود.

بدون هيچ دليلي از اون معلم توي ذهن خودم يه شخصيت ترسناك ساخته بودم، از اون شخصيت هاي وحشتناك درون كارتون ها يا از اون شخصيت هاي خيالي كه پدر و مادرها ما رو ازش ميترسوندن.

خلاصه اينكه اين ترس بدون هيچ دليلي هر روز بيشتر مي شد و من هم تا جايي كه ميتونستم سعي ميكردم حتي چشمام هم بهش نيفته.

تا اينكه يه روز معلممون ازم خواست برم تو دفتر و گچ بيارم. منم بي خبر از اينكه كي تو دفتر نشسته، با خيال راحت به سوي دفتر مدرسه روانه شدم.

به محض اينكه در دفترو باز كردم و رفتم داخل، همون جا براي لحظاتي خشكم زد. فك كنم فهميدين كي تو دفتر بود، بله همون معلمي كه خيلي ازش مي ترسيدم.

از همون لحظه اي كه چشمام بهش افتاد دست و پام شروع به لرزيدن كرد و پشت سر هم، آب دهنمو قورت ميدادم.

سرمو انداختم پايين و با صدايي كه انگار از ته چاه بيرون ميومد سلامي كردم و به سمت كمدي كه گچها توش قرار داشت حركت كردم. هر ثانيه واسم به اندازه سالي طول مي كشيد.

گچو برداشتم و در حالي كه خيلي سعي ميكردم خودمو خونسرد نشون بدم، قصد ترك دفترو داشتم كه ناگهان آقاي معلم قصه ي ما گفت: گچو واسه كدوم كلاس ميخواي؟

انگار داشتن منو قبض روح ميكردن. با همون صداي ضعيف گفتم واسه فلان كلاس. گفت: اسمت چيه و پسر كي هستي؟ منم كه ديگه از استرس و ترس و وحشت، نايي واسم نمونده بود، آخرين توانمو به كار گرفتم و جواب اون سوالشو هم به زور دادم. جواب كه دادم دستشو آورد جلو و كشيد رو سرم و هنوز "آفرين" گفتنش تموم نشده بود كه ...

تقابل من با معلمي كه مدتها ازش تو ذهنم يه تصوير خشن و ترسناك كشيده بودم، اونقدر برام وحشتناك بود كه بدون لحظه اي درنگ زدم زير گريه، اونم با صداي بلند. نميدونم، شايدم يه جورايي باورم شده بود كه الان منو ميخوره، يا يه چاقو از تو جيبش درمياره و گوشمو مي بُره.

معلم بيچاره كه كاملا بُهت زده و خيلي هم ترسيده بود، سريع يه ليوان آب آورد و گفت: چي شد؟ من كه كاري نكردم، چرا داري گريه ميكني؟ و من كه گوشم به اين حرفا بدهكار نبود به گريه خودم ادامه ميدادم.

بنده خدا فكر ميكرد هر كي اون موقع از راه برسه با اون گريه اي كه من ميكردم حتما ميگه بدجور كتكش زدي.

خلاصه بعد چند دقيقه كه يه خورده آروم شدم گفت: "برو يه آبي به دست و صورتت بزن و بعدش برو كلاس، ديگه هم هيچوقت نيا واسه گچ"  ...

از اون جريان سالها ميگذره، اما كماكان اين سوال توي ذهن من مونده كه چرا از اون معلم كه نه سر و كارش با ما بود، و نه قيافه ي ترسناكي داشت تا اون حد مي ترسيدم !

خاطرات دوران تحصيل شما (قسمت هفتم)

اين قسمت : گروه امداد

 

سال ۱۳۵۶ کلاس پنجم مدرسه ابتدایی ده قدیم بودیم. در کنار درس، به عنوان فعالیت های پرورشی و عملی، گروهی تشکیل می شد به نام جمعیت شیر و خورشید که زیر نظر هلال احمر بود .

لباس یک دست شیکی که شامل شلوار سرمه ای، پیراهن آستین بلند سفید، کلاه با نشان (آرم) مخصوص شیر و خورشید و طناب ظریف قرمز رنگی که بر روی دوش نصب و در زیر دست راست قرار می گرفت هم می پوشیدیم.

از مهم ترین وظایف این گروه کمک به آسیب دیدگان در حوادث مختلف بود. زیر نظر مدیر و معلم مان آقای نشاط آموزش کمک های اولیه را گذرانده بودیم و یاد گرفته بودیم که چگونه زخم بدن انسان را پانسمان نماییم.

داخل مدرسه بودیم که خبر شدیم پیرزنی تعادلش را از دست داده و از پله های خانه اشان به پایین سقوط کرده و دچار خونریزی بیرونی از ناحیه سر شده است.

بلافاصله گروه پنج نفری پانسمان که شامل سه نفر اعضای اصلی و دو نفر دستیار بود به محل حادثه که خانه ی قدیمی مرحوم عبدالرسول نوری جنب مسجد شیخ ابواسحق بود اعزام شدیم. وقتی به محل حادثه رسیدیم، پیرزن لاغر و ضعیف را غرق در خون دیدیم.

دو نفر دستیار با دقت و وسواس و تا حدودی دسپاچه وسایل را که شامل باند زخم پیچی، قیچی، تیغ و دستگاه برای تراشین موهای اطراف زخم، پماد و شیشه ی الکل و بتادین بود را از کیف مخصوص خارج و آماده نمودند. پیرزن را که هنوز زیر پله ی آخری افتاده بود به فضای باز داخل حیاط منتقل نمودیم. درد زیادی داشت و مرتب با صدای بلند ناله می کرد.

سه نفر اصلی که بنده نیز شامل بودم شروع به تراشیدن موهای اطراف زخم کردیم، با بتادین و الکل محل زخم را ضد عفونی نمودیم. خوشبختانه پارگی زخم نیاز به بخیه نداشت و بعد از شستشوی کامل و روی هم قرار دادن لبه ی پارگی و قطع خونریزی، سر پیرزن را باند پیچی کامل نمودیم.

سفارشات لازمه و نوبت تعویض باند پیچی را به اطرافیان پیرزن دادیم و خوشحال از اینکه توانستیم خدمتی انجام داده بودیم به مدرسه برگشتیم.

البته به یاد دارم نفری که مسئول شستن زخم و پاک کردن خون های لخته شده بود به جای اینکه این کار را با پنبه ی بهداشتی آغشته به الکل انجام دهد، شیشه الکل را روی سر پیرزن سرازیر نمود که با هوشیاری دیگر اعضای گروه اجازه ندادند الکل وارد دهان و چشم پیرزن شود .

خدا رحمت کند پیرزن قصه ی ما و دیگر افرادی که در آن خانه سکونت داشتند و كساني كه دیگر در این دنیا نیستند.

 

نويسنده : مصطفي رضايي

خاطرات دوران تحصيل شما (قسمت ششم)

اين قسمت : یه حس خوب ...

 

صبح های زمستون که از شدت سرما گوش و بینیم سرخ شده بود، طبق معمول، قسمتهایی از کوچه که دیوار خونه ها مانع از رسیدن گرمای آفتاب بود، بدوبدو می رفتم که به تقاطع کوچه ها و شعاع لذت بخش خورشید برسم، اما هرچی اون قسمتو یواش میرفتم بازم خیلی زود به سایه و سرما میرسیدم ...

یادش بخیر کلاس دوم دبستان بودم، یه روز از همون روزای سرد تو راه رفتن مدرسه، روبروی درب آهنی یکی از خونه ها که گرمای مطبوعی از حرارت آفتاب گرفته بود، ناخودآگاه متوجه صدایی شدم. مکثی کردم، صدای تلاوت قرآن بسیار دلنشینی از توی خونه شنیدم که نتونستم به راحتی دل بکنم؛

صدایی که قبلا وقت سحرِ ماه رمضون شنیده بودم اما بهش دقت نکرده بودم، نوار شیخ عبدالباسط بود که قصار سور (سوره های کوتاه آخر قرآن) رو می خوند. آنچنان محو و مجذوب اون صدا و تلاوت شدم که از اون به بعد فکر و ذکرم شده بود اینکه یه کاستش رو واسه خودم داشته باشم.

صبر وطاقت هشت سالگیم به اندازه ای نبود که بتونم چند روز تحمل کنم تا بزرگترا واسم از اوز و لار تهیه کنند، باید خودم دست بکار میشدم، میدونستم واسه اوز رفتن باید حتما مثل داداشم که یه بار سرما خورده بود مریض میشدم وگرنه خبری از رفتن به شهر نبود.

از مادر خدابیامرزم شنیده بودم که داداشم مراقب خودش نبوده سرما خورده، به رغم ترسی که از آمپول و دکتر داشتم، بازم نمیتونستم از لذت داشتن نوار شیخ عبدالباسط چشم پوشی کنم یا حتی به تاخیر بندازمش.

خیلی کارها کردم که منو ببرن شهر، از تمارض گرفته تا خشک نکردن سر و دست و صورت خیس واسه اینکه سرما بخورم اما فایده نداشت ...

تا اینکه فکر کنم یه هفته گذشته بود، بابام واسم یه نوار شیخ عبدالباسط گرفت، انگار دنیا رو بهم داده بودن، اونقد گوش داده بودمش که زیر و بم صداش و حتی یکی دو جاش که پارازیت و خش خش داشت رو کاملا از حفظ بودم ... هنوز وقتی میشنوم اون حس خوب البته با کمی چاشنی های دیگه قاطی شده بهم دست میده ...

دنیای صاف و بدون پارازیت بچگیهامونو با بعضی عادتها و رسم و رسوم غلط، خط خطی و کم رنگ کردیم.

واقعا چرا باید از قرآن و اون اصوات دلنشین قراء بزرگ جهان اسلام آوازی بسازیم که خزان دلها باشه و منادی خبر وفات عزیزان؟! قرآنی که قراره بهار دلها و صیقل دهنده ی (زنگار غفلت از) قلوب باشه !؟ راستی چرا ؟!

 

نويسنده : محمدرفيع وطن خواه

خاطرات دوران تحصيل شما (قسمت پنجم)

اين قسمت: نازك نارنجي ...

 

تو دوران مدرسه از اون نازك نارنجيايي بودم كه دست هيچ معلمي روم بلند نشده بود. البته حالا بعد اينهمه سال فهميدم كه واقعا نعمت بزرگي بوده چوب معلم كه من متاسفانه از اين نعمت بزرگ بي بهره موندم، اونم بخاطر اينكه نمره هام به ندرت از نوزده و بيست كمتر ميشد.

كلاس پنجم بودم كه يه بار معلممون امتحان رياضي گرفت. چند روز بعدش كه برگه ها رو تصحيح كرد، اومد سر كلاس و برگه ها رو داد بهمون. نمره ي من شده بود ۱۷. نمرم زياد بد نشده بود ولي معلم خلّاق ما در اقدامي غيرمنتظره گفت كه از سوال يك شروع به بررسي ميكنيم و هر سوال آسوني كه جواب غلط داده باشين، بايد بياين بيرون واسه تنبيه.

از بد روزگار، منم يكي از غلطام مربوط ميشد به يكي از سوالاي آسون. نوبت به اون سوال كه رسيد گفت اونايي كه اشتباه جواب دادن بايد بيان جلوي كلاس و تنبيه بشن.

از همون لحظه اي كه اسم منو خوند قلبم با سرعتي دو چندان شروع به تپيدن نمود و لب و لوچم شروع به آويزون شدن. از قضا اون سوالو چند نفري بيشتر اشتباه جواب نداده بودن كه خب منم يكي از اونا بودم.

از نفر اول شروع كرد به تنبيه. هر چي بيشتر به من نزديك ميشد ضربان قلبم غيرقابل شمارش تر ميشد. بغض گلوم هم بي صبرانه منتظر تركيدن بود. تا اينكه به من رسيد!

گفت دستاتو ببر بالا. بي ترديد از وحشتناك ترين لحظات زندگيم تا اون لحظه بود. در اون لحظات زجر آور، همه چيو جلوي چشمام تصور ميكردم، اينكه چه جوري بايد گريه كنم، كتك خوردن چقدر ميتونه درد داشته باشه، عكس العمل بچه ها بعد از تنبيه شدن من چگونه خواهد بود و ... .

در اين افكار غوطه ور بودم كه ناگهان معلم دلسوز گفت از اونجايي كه تا حالا همه نمره هات خوب بوده و هميشه از خوباي كلاس بودي تو رو تنبيه نميكنم، برو بشين.

با حالتي مابين تعجب و خوشحالي و ناراحتي، و بغضي در گلو به سمت نيمكتم روانه شدم. نشستن من روي نيمكت همانا و تركيدن بغض همان ...

به گونه اي اشك ميريختم كه مطمئنا اگر تنبيه ميشدم اشكام اونقدر عجله نميكردن واسه اومدن. بغل دستيم گفت چي شده؟ گفتم چشمام خيلي ميسوزه نميدونم واسه چي. گفت من ميدونم، چون داري گريه ميكني. جالب اينجا بود كه در مقابل دوستم كم هم نمي آوردم و ميگفتم گريه كجا بود چشمام همينجوري داره ميسوزه!

سرمو برده بودم پايين و همينجوري گريه ميكردم تا وقتي كه كلاس تموم شد و صبر كردم همه برن بيرون. هر چند همه از جمله معلممون فهميده بودن كه من در چه حاليم.

و بدين سان بود كه تنها فرصت بهره مند شدن من از چوب گُل معلم به هدر رفت و من به قولاً خُل موندم. هنوز پس از اينهمه وقت، اين حسرت به دل من مونده.

 

(نويسنده ي اين خاطره به دلايلي نخواست نامش فاش شود!)

خاطرات دوران تحصیل شما (قسمت چهارم)

این قسمت: تخم مرغی که بر سر من شکست

یادم میاد کلاس پنجم دبستان بودیم. یکی از دانش آموزان تخم مرغی را با خود سر کلاس آورده بود. دانش آموز می خواست اثبات کند که اگر تخم مرغ در جهت طول میان دو دست فشار داده شود، نمی شکند.

تک تک دانش آموزان توان خود را آزمودند. تا اینکه نوبت به معلم رسید. معلم برای اینکه به ما نشان دهد هنوز بچه ایم، به شدت تخم مرغ را فشار داد؛ اما هر چه تلاش کرد کاری از پیش نبرد.

زنگ بعد امتحان ورزش داشتیم. من که رفتار معلم را زیر نظر داشتم دیدم که معلم همچنان با تخم مرغ ور می رود.

موقع امتحان در حیات مدرسه معلم دفتر کلاسی و تخم مرغ را کنار گذاشت و برای تذکر مسئله ای به چند تا از دانش آموزان، از روی صندلی برخاست و چند قدمی به جلو رفت.

من که تا حدودی با معلم شوخی داشتم صندلی را از سر جایش بر داشتم.

بعد از اتمام تذکر، معلم عقب عقب آمد تا روی صندلی بنشیند و مجددا با تخم مرغ زورآزمایی کند؛ اما چون صندلی سر جایش نبود با پشت محکم بر زمین افتاد. همه ی دانش آموزان خندیدند.

معلم با خنده ای که میشد درآن خشم را دید، سراغم آمد و تخم مرغ را محکم بر سرم کوبید. کوبیدن همان و سرازیر شدن همان...

 

نویسنده : سید مرتضی حسینی (سيدابراهيم)

خاطرات دوران تحصيل شما (قسمت سوم)

این قسمت : چوب معلم

این خاطره مربوط به سال تحصیلی ۸۰-۷۹ کلاس پنجم مدرسه شهید جعفریان کهنه می باشد. به دلیل تعداد زیاد دانش آموز تا قبل از سال ۷۹ مدرسه در دو شیفت جداگانه ی الف و ب به صورت صبح و عصر با مدیریت جداگانه اداره می شد ولی از سال ۷۹ دوشیفت به یک شیفت تغییر یافت.

موقعی که به کلاس پنجم رفتیم اول مهر تعداد دانش آموزان به ۴۵ نفر رسید که بیشترین تعداد دانش آموز در آن سال مربوط به کلاس ما بود به همین جهت کمتر معلمی در آن سال حاضر به تدریس در مقطع پنجم بود.

همچنین این کلاس پر سر و صداترین کلاس بود به طوری که هفته اول مهر هر روز به مدرسه می آمدیم بدون اینکه معلمی داشته باشیم و فقط یک توپ فوتبال به ما می دادند و به صورت چند تیم بازی می کردیم و بقیه هم تماشاگر فوتبال بودند.

تا اینکه در اول هفته دوم دارای معلم شدیم که به دلیل اینکه کنترل این همه دانش آموز در یک کلاس کوچک کار سختی بود و واقعا اعصاب می خواست معلم ما به مقطع دیگری رفت و در هفته سوم یک معلم جدید دیگر آمد.

روز اولی که معلم جدید به کلاس ما آمد به همه دانش آموزان گفت بایستید و هر دو دست خود را باز کنید، همه ایستادند و دستشان را باز کردند. معلم شیلنگ به دست به سراغ تک تک ما آمد و به همه دانش آموزان یکی به کف دست چپ و یکی به کف دست راست زد بدون هیچ دلیلی .

یک سوال در ذهن من و دیگر دانش آموزان بود که چرا به همه دانش آموزان در همان دقیقه اول بدون آشنایی با دانش آموزان کتک زد؟ معلم ما انصافا بد جور گربه را دم حجله کشت، به طوری که از آن لحظه به بعد جرأت پرسیدن سوال نداشتیم چه برسد به سر و صدا کردن یا پچ پچ کردن با بغل دستی.

خلاصه اینکه در آن سال همه دانش آموزان طعم چوب معلم را چشیدند و در طول سال بعضیها بیشتر و بعضیها کمتر این طعم را چشیدند. ولی نباید از حق گذشت که معلممان در مقطع پنچم از لحاظ تدریس و اخلاق جزء بهترین معلمان دوران تحصیلم بود.

 

نویسنده: عارف حاجی پور

خاطرات دوران تحصيل شما (قسمت دوم)

اين قسمت : تغيير مسير زندگي با نصيحت پدر

در سال 1367 بعد از قبول قطع نامه 598 عده ی زیادی از مشمولین خدمت، به سربازی می رفتند.

بنده نیز در همان زمان دیپلم گرفته بودم و دفترچه آماده به خدمت را برداشته بودم و در روزی که عده زیادی از کهنه ایها جلوی هنگ ژاندارمری برای اعزام آماده بودند خبر دادند که نتیجه کنکور تربیت معلم اعلام شده است.

سریعا به یکی از روزنامه فروشی ها مراجعه کردم و روزنامه ای را برداشتم و متوجه شدم که قبول شده ام تا حدودی خوشحال شدم ولی از آنجا که قصد ادامه تحصیل نداشتم زیاد خوشحال نشدم.

از همانجا به اداره مخابرات لار رفتم و بلافاصله به پدرم تلفن زدم که قبول شده ام ولی به پدرم گفتم که نمی خواهم ادامه تحصیل دهم

جمله به یاد ماندنی مرحوم پدرم که امیدوارم در بهشت برین چایگاهش باشد را هیچ وقت فراموش نمی کنم. ابتدا ایشان مرا خیلی نصیحت کردند و گفتند: «فرزندم حال که تا اینجا درس خوانده اید حتما ادامه بدهید زیرا نمی خواهم مثل من در سختی و مرارت زندگی کنید » و گفتند: «این باعث افتخار ماست که بروید درس بخوانید و به جایی برسید.»

بالاخره پدرم مرا راضی کردند که ادامه تحصیل بدهم و از همانجا بود که مسیر زندگی من تعییر کرد و پس از دو سال درس خواندن در لار معلم شدم و در سال ۶۹ـ ۶۸  وارد عرصه معلمی شدم و این مسأله ارزش علم و تحصیل  را در نزد بزرگان می رساند.

 پدر بزرگوارم در حالی که بیسواد بودند با نصیحتهای خود مرا به ادامه تحصیل تشویق کردند و از ایشان به خاطر این کار بزرگشان قدر دانی می کنم و از خداوند منان می خواهم جایگاه ایشان را در بهشت برین جای دهد و امیدوارم با خدمت به جامعه روستا بتوانم روح ایشان را شاد کنم.


نویسنده: مرتضی اکبری

خاطرات دوران تحصيل شما (قسمت اول)

اين قسمت : اولين كلاس ششمي ها

همانگونه که وعده کرده بودیم پستهای هفته اول مهرماه را به درج خاطرات تحصیلی شما عزیزان اختصاص خواهیم داد، اولین خاطره مربوط به دانش آموز محمد اکبری فرزند علی که جزء دانش آموزان اولین گروه کلاس ششم بوده اند می باشد:

من وبچه های امسال کلاس ششم که پارسال پنجم بودیم وقتی فهمیدیم سال بعد می رویم ششم خوشحال شدیم چون اولین کلاس ششمی بودیم.
 
همه فکر می کردیم بعداز ششم میریم اول دبیرستان البته بعضیامون این فکرو میکردن ولی وقتی رفتیم ششم فهمیدیم که سال بعد میریم اول راهنمایی اما با اسم متفاوت. راهنمایی متوسطه اول و دبیرستان میشد متوسطه دوم به جای ششم که اومده پیش دانشگاهی رابرداشتن
 
ناراحت شدیم ولی دوچیز ما راخوشحال کرد یکی اینکه معلممان معلم مهربان پارسالمان اقای اسدی است ودوم اینکه همه باید لب تاب داشته باشیم
 
معلم ما وقتی برای املا معین نمی کرد وهروقت می خواست املا می گرفت برای همین من خیلی املاهایم را کم میگرفتم بالاترین املایم هيجده و نيم بود اما بازم خوب بود که درس های دیگرم بهتربود
 
در زنگ ورزش ما با معلممان ورزش میکردیم و بعضی وقت ها بعداز مدرسه با پنجم مسابقه می دادیم ما همیشه می بردیم اما وقتی معلم کلاس پنجم داور میشد ما می باختیم وبرای همون دو سه باری که به خاطر داوری معلمشان  می بردند وقتی  او از کنار ما رد میشد می گفت از پنجم می بازید
 
معلم ما امتحان نمی گرفت تا بی خیال می شدیم امتحان میگرفت به غیر از امتحان ثلث. معلم ما با ما گرم میگرفت تاجایی که جلوی او راحت بودیم و زیاد اذیت میکردیم و او هیچ نمی گفت. با او به زبان محلی حرف می زدیم هیچی نمی گفت
 
فقط دو کار او را عصبانی میکرد: لج کردن در فوتبال و دستش انداختن مثال ما سر کلاس وقتی داریم که همه میریم برای نوشتن بعد از هرماه او کتاب ها رانگاه می کرد و اگر کسی پنج صفحه را ننوشته بود و چیزی هم نگفته بود دور اول نصیحت و دور دوم تنبیه می کرد