گوهـری به نام "مـادر" ...
مـادر؛ هر کس از من تعریف کند او را تصدیق میکنی، گر چه مرا پیشوای خلایق و ماه شب چهارده بنامد. وکسی که مرا بدگویی کند او را دروغگو می پنداری، گرچه اهل عدالت به سود وی شهادت داده و معتمدین او را پاک بدانند.
همیشه تو تنها کسی هستی که به کارهای من مشغول بوده و فقط تو هستی که غم مرا در دل داری.
مـادر؛ من بزرگترین مشغولیت، قصهی زیبا و امید تازهی تو هستم. به من نیکی کرده و با این حال از کوتاهی خویش در حق من پوزش میخواهی. با شور و شوق تمام در من ذوب میشوی و باز هم زیاده از این میخواهی.
مـادر؛ کاش مرگی که هوایت را کرده به سراغ من آید و بلایی که قصد تو را کرده بر من فرود آید. درونم به من میگوید: روح و جانم فدای تو باد، بدانی یا ندانی.
مـادر؛ چگونه نیکیهایت را پاسخ گویم، در حالی که شکمت را جایگاه من قرار داده، از شیرت به من نوشاندی و آغوشت را برایم پوششی قرار دادی. چگونه خوبیهایت را جبران کنم، زمانی که تو در راه خوشبخت شدن من موهای سرت را سفید نموده، و بدن خویش را برای راحتی من فرسوده و ضعیف ساختی، و کمرت برای آسایش من خمیده گردید.
چگونه اشکهای راستین تو که گاهی به علت غمگین بودنت برای من و گاهی از روی خوشحالیات بخاطرمن از گونههایت سرازیر میگردید را تلافی نمایم؟ که تو در غم و خوشی من اشک میریزی.

مـادر؛ زمانی که همهی دوستان به من پشت کردند، تو تنها کسی بودی که وفادار ماندی. و زمانی که وفاداران به من خیانت کرده، و یاران صمیمی مرا فریب دادند، تنها تو بودی که با قلب مهربان، اشکهای گرم، سخنان دلنواز و همدردی بیمانند خویش با من همراهی مینمودی؛
مرا در آغوش میگرفتی، میبوسیدی، نوازش می کردی، دلداری میدادی، همدردی میکردی وبرایم دعا میکردی.
مـادر؛ میبینم که گذشت سالها وجود تورا ضعیف ساخته و جسم تو را ناتوان نموده. به یاد میآورم چه اندازه، درآغوش گرفتن، بوسه، اشک، نوازش و همدردی را با رضایت و اختیار کامل و با کمال محبت و بخشش، بدون درخواست پاداش و انتظار تشکر، نثارم مینمودی.
به تو مینگرم در حالی که داری با زندگی خداحافظی میکنی و من به سراغ زندگی میروم، عمر را به پایان برده و من تازه در اوایل عمر بسر میبرم. ناتوانم از برگرداندن جوانیت که به پای جوانی من ریختی و بازگرداندن نیرو و توانت که به پای نیرومند شدن من تباه ساختی.
تمامی اعضای بدنم با شیرت قوام گرفت و گوشتم از گوشت بدنت بافته شد. گونههایم با اشکهایت شستشو داده شد، موهای سرم با بوسه هایت روییده شده و موفقیتم به برکت دعاهایت تحقق پیدا کرد.
نیکیهایت را میبینم که مرا دربرگرفته، بنابراین در مقابل تو مانند خدمتگزاری ناچیز مینشینم. موفقیتها، برتریها، نوآوریها، و استعدادهای خود را نزد تو به فراموشی میسپارم؛ چرا که همهی اینها فقط قسمتی از بخششهای تو درحق من است.
در بین مردم احساس بزرگی و درمیان دوستان احساس منزلت کرده و نزد دیگران احساس باارزش بودن میکنم؛ اما در پیشگاه تو همان کودک خردسال هستم؛ احساس هیچ بودن کرده، شرمندگی تمام وجودم را دربر گرفته و دچار دلهره میشوم؛
از این رو لقبها را باطل کرده و شهرت را از یاد میبرم. مال را به گوشهای انداخته و تعریف و تمجیدها را به باد فراموشی میسپارم؛ چرا که تو مادر، و من فرزند، تو سرور و بزرگ و من خدمتگزاری ناچیز، تو مدرسه و من دانش آموز، تو درخت و من میوهی آن هستم؛ و اینکه تو همه چیز در زندگی من هستی.
پس به من اجازه بده تا بر پاهایت بوسه زنم. و از ارزش و بزرگی توست روزی که فروتنی به خرج داده و به لبهای من اجازه دهی که خاک پای تو را پاک نمایند.
وبلاگ رباط : "نشریه ی انجمن فرهنگی،تربیتی روستاهای کهنه و شهرک"