سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده. من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم ...

تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد ... او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد، دنبال کار می گشت ...

روزنامه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم ...

تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی ... او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود!

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی ، کسی را کشته است؛ تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی

او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه : برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !

چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود من منتظر گرفتن مدرک دانشگاهی ام بودم؛ تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت؛ او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود.

وقت قضاوت بود، جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند. من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند.

من موفقم : من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است! تو خیلی موفقی : تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است! او اما زیر مشتی خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !...

من، تو، او هیچگاه در کنار هم نبودیم هیچگاه یکدیگر را نشناختیم اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود...؟!!