نکتـه ها و پنـدها ...
خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود، اما نکته تعجب برانگیز ماجرا این بود که دیشب با دوستام رفته بودیم سینما؛
تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم که ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف؛
از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو "بابا" خطاب میکنه!
دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم، دلمو زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش، به محض اینکه برگشت من رو شناخت، یه ذره رنگ و روش پرید،
اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم: ماشالله از دو،سه هفته پیش که بچتون بدنیا اومده کلی بزرگ شده!
همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم و گفت: اون جریان یه دروغ بود، یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم. بالاخره با هزار خواهشو تمنا حاضر شد که ماجرا رو واسم بگه:
اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم، همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیرزن رو شنیدم، البته اونا نمیتونستن منو ببینن.
پیرزن میگفت: کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی و امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم، الان یه سالی میشه که ماهیچه نخوردم.
پیرمرد در جوابش گفت: ببین، قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخوریم و برگردیم خونه، اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود، من اگه الان بخوام ولخرجی کنم هم نمیتونم، بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج واسمون نمونده.
همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن اون کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین؟
پیرمرد هم بیدرنگ جواب داد: پسرم ما هردومون مریضیم، اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار.
من تو حالو هوای خودم نبودم، همینطور آب باز بود و داشت هدر میرفت، تمام بدنم سرد شده بود، رو کردم به اسمون و گفتم خدایا شکرت فقط کمکم کن؛
بعد اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیرزنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین.
از اون جوان پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی؟ ماها که دیگه احتیاج نداشتیم.
گفت: پول غذای شما که سهل بود، من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نکنم. اینو گفت و رفت ...
یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه، ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به در و دیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم… واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.
وبلاگ رباط : "نشریه ی انجمن فرهنگی،تربیتی روستاهای کهنه و شهرک"