مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت:

"اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!

لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم! "

استاد لبخندی زد و گفت:

"پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."

استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.

چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: “شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب میکردید یا آرامش برگ را؟”

استاد گفت:

“من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه ی هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ی ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم؛ من آرامش برگ را می پسندم" …