مسافر غریبه از کوله بارش دیگی در آورد و از آب پر کرد و وسط ده آتشی افروخت و سنگی توی دیگ انداخت و دیگ را روی آتش بار گذاشت و شروع به هم زدن دیگ کرد!

هر کسی هم از آنجا رد می‌شد دعوت می‌کرد تا وقتی آش سنگ حاضر شد، مهمان او شود!

افراد گرسنه کم کم به دور مرد و دیگش جمع شدند و با تعجب به آن مرد که دایماً بخار توی دیگ را بو می کرد و از آن حظ می‌برد، نگاه می‌کردند.

کمی که گذشت غریبه ی مسافر سرش را بالا گرفت و گفت: اگر کمی بن شن داشتیم خیلی خوب می‌شد این آش خیلی خوشمزه‌تر می‌شد!

یکی از اهالی گفت: کمی در پستوی خانه من فکر می کنم بن شن مانده باشد، صبر کن بیارمش!

کمی گذشت. غریبه گفت: اگر کمی هم سبزی خشک داشتیم طعم این آش سنگمان بهتر می‌شد!

پیرزنی از میان جمع گفت: فکر کنم کمی در خانه سبزی خشک داشته باشم.

غریبه دوباره گفت: اگر کمی رشته هم با این سبزی توی آش سنگ بریزم مطمئنم انگشتانتان را هم با آن بخورید.

این حکایت همین طور ادامه پیدا کرد و هرکدام از اهالی ده چیزی از خانه شان آوردند و سهیم شدند و آش سنگی حسابی پر ملات شد. طوری که همه بعد از اینکه خوردند و سیر شدند باز هم توی دیگ اضافه باقی ماند.

مسافر غریبه از آن ده رفت. هیچ کس او را نمی‌شناخت و هیچ کس هم او را نشناخت. او آن سنگ را برای اهالی ده به یادگار گذاشت تا دیگر با یاد آن روز، کسی آنجا از بی توجهی گرسنه نماند...