اين قسمت: نازك نارنجي ...

 

تو دوران مدرسه از اون نازك نارنجيايي بودم كه دست هيچ معلمي روم بلند نشده بود. البته حالا بعد اينهمه سال فهميدم كه واقعا نعمت بزرگي بوده چوب معلم كه من متاسفانه از اين نعمت بزرگ بي بهره موندم، اونم بخاطر اينكه نمره هام به ندرت از نوزده و بيست كمتر ميشد.

كلاس پنجم بودم كه يه بار معلممون امتحان رياضي گرفت. چند روز بعدش كه برگه ها رو تصحيح كرد، اومد سر كلاس و برگه ها رو داد بهمون. نمره ي من شده بود ۱۷. نمرم زياد بد نشده بود ولي معلم خلّاق ما در اقدامي غيرمنتظره گفت كه از سوال يك شروع به بررسي ميكنيم و هر سوال آسوني كه جواب غلط داده باشين، بايد بياين بيرون واسه تنبيه.

از بد روزگار، منم يكي از غلطام مربوط ميشد به يكي از سوالاي آسون. نوبت به اون سوال كه رسيد گفت اونايي كه اشتباه جواب دادن بايد بيان جلوي كلاس و تنبيه بشن.

از همون لحظه اي كه اسم منو خوند قلبم با سرعتي دو چندان شروع به تپيدن نمود و لب و لوچم شروع به آويزون شدن. از قضا اون سوالو چند نفري بيشتر اشتباه جواب نداده بودن كه خب منم يكي از اونا بودم.

از نفر اول شروع كرد به تنبيه. هر چي بيشتر به من نزديك ميشد ضربان قلبم غيرقابل شمارش تر ميشد. بغض گلوم هم بي صبرانه منتظر تركيدن بود. تا اينكه به من رسيد!

گفت دستاتو ببر بالا. بي ترديد از وحشتناك ترين لحظات زندگيم تا اون لحظه بود. در اون لحظات زجر آور، همه چيو جلوي چشمام تصور ميكردم، اينكه چه جوري بايد گريه كنم، كتك خوردن چقدر ميتونه درد داشته باشه، عكس العمل بچه ها بعد از تنبيه شدن من چگونه خواهد بود و ... .

در اين افكار غوطه ور بودم كه ناگهان معلم دلسوز گفت از اونجايي كه تا حالا همه نمره هات خوب بوده و هميشه از خوباي كلاس بودي تو رو تنبيه نميكنم، برو بشين.

با حالتي مابين تعجب و خوشحالي و ناراحتي، و بغضي در گلو به سمت نيمكتم روانه شدم. نشستن من روي نيمكت همانا و تركيدن بغض همان ...

به گونه اي اشك ميريختم كه مطمئنا اگر تنبيه ميشدم اشكام اونقدر عجله نميكردن واسه اومدن. بغل دستيم گفت چي شده؟ گفتم چشمام خيلي ميسوزه نميدونم واسه چي. گفت من ميدونم، چون داري گريه ميكني. جالب اينجا بود كه در مقابل دوستم كم هم نمي آوردم و ميگفتم گريه كجا بود چشمام همينجوري داره ميسوزه!

سرمو برده بودم پايين و همينجوري گريه ميكردم تا وقتي كه كلاس تموم شد و صبر كردم همه برن بيرون. هر چند همه از جمله معلممون فهميده بودن كه من در چه حاليم.

و بدين سان بود كه تنها فرصت بهره مند شدن من از چوب گُل معلم به هدر رفت و من به قولاً خُل موندم. هنوز پس از اينهمه وقت، اين حسرت به دل من مونده.

 

(نويسنده ي اين خاطره به دلايلي نخواست نامش فاش شود!)