اين قسمت : یه حس خوب ...

 

صبح های زمستون که از شدت سرما گوش و بینیم سرخ شده بود، طبق معمول، قسمتهایی از کوچه که دیوار خونه ها مانع از رسیدن گرمای آفتاب بود، بدوبدو می رفتم که به تقاطع کوچه ها و شعاع لذت بخش خورشید برسم، اما هرچی اون قسمتو یواش میرفتم بازم خیلی زود به سایه و سرما میرسیدم ...

یادش بخیر کلاس دوم دبستان بودم، یه روز از همون روزای سرد تو راه رفتن مدرسه، روبروی درب آهنی یکی از خونه ها که گرمای مطبوعی از حرارت آفتاب گرفته بود، ناخودآگاه متوجه صدایی شدم. مکثی کردم، صدای تلاوت قرآن بسیار دلنشینی از توی خونه شنیدم که نتونستم به راحتی دل بکنم؛

صدایی که قبلا وقت سحرِ ماه رمضون شنیده بودم اما بهش دقت نکرده بودم، نوار شیخ عبدالباسط بود که قصار سور (سوره های کوتاه آخر قرآن) رو می خوند. آنچنان محو و مجذوب اون صدا و تلاوت شدم که از اون به بعد فکر و ذکرم شده بود اینکه یه کاستش رو واسه خودم داشته باشم.

صبر وطاقت هشت سالگیم به اندازه ای نبود که بتونم چند روز تحمل کنم تا بزرگترا واسم از اوز و لار تهیه کنند، باید خودم دست بکار میشدم، میدونستم واسه اوز رفتن باید حتما مثل داداشم که یه بار سرما خورده بود مریض میشدم وگرنه خبری از رفتن به شهر نبود.

از مادر خدابیامرزم شنیده بودم که داداشم مراقب خودش نبوده سرما خورده، به رغم ترسی که از آمپول و دکتر داشتم، بازم نمیتونستم از لذت داشتن نوار شیخ عبدالباسط چشم پوشی کنم یا حتی به تاخیر بندازمش.

خیلی کارها کردم که منو ببرن شهر، از تمارض گرفته تا خشک نکردن سر و دست و صورت خیس واسه اینکه سرما بخورم اما فایده نداشت ...

تا اینکه فکر کنم یه هفته گذشته بود، بابام واسم یه نوار شیخ عبدالباسط گرفت، انگار دنیا رو بهم داده بودن، اونقد گوش داده بودمش که زیر و بم صداش و حتی یکی دو جاش که پارازیت و خش خش داشت رو کاملا از حفظ بودم ... هنوز وقتی میشنوم اون حس خوب البته با کمی چاشنی های دیگه قاطی شده بهم دست میده ...

دنیای صاف و بدون پارازیت بچگیهامونو با بعضی عادتها و رسم و رسوم غلط، خط خطی و کم رنگ کردیم.

واقعا چرا باید از قرآن و اون اصوات دلنشین قراء بزرگ جهان اسلام آوازی بسازیم که خزان دلها باشه و منادی خبر وفات عزیزان؟! قرآنی که قراره بهار دلها و صیقل دهنده ی (زنگار غفلت از) قلوب باشه !؟ راستی چرا ؟!

 

نويسنده : محمدرفيع وطن خواه