خاطرات دوران تحصيل شما (قسمت هشتم)
اين قسمت : ترس از معلم

دقيقا يادم نيست كلاس چندم بودم، ولي توي يكي از مقاطع دبستان، از يكي از معلمهاي مدرسه به شدت ترس و وحشت داشتم، اونم در حالي كه هيچوقت معلم ما نبود.
بدون هيچ دليلي از اون معلم توي ذهن خودم يه شخصيت ترسناك ساخته بودم، از اون شخصيت هاي وحشتناك درون كارتون ها يا از اون شخصيت هاي خيالي كه پدر و مادرها ما رو ازش ميترسوندن.
خلاصه اينكه اين ترس بدون هيچ دليلي هر روز بيشتر مي شد و من هم تا جايي كه ميتونستم سعي ميكردم حتي چشمام هم بهش نيفته.
تا اينكه يه روز معلممون ازم خواست برم تو دفتر و گچ بيارم. منم بي خبر از اينكه كي تو دفتر نشسته، با خيال راحت به سوي دفتر مدرسه روانه شدم.
به محض اينكه در دفترو باز كردم و رفتم داخل، همون جا براي لحظاتي خشكم زد. فك كنم فهميدين كي تو دفتر بود، بله همون معلمي كه خيلي ازش مي ترسيدم.
از همون لحظه اي كه چشمام بهش افتاد دست و پام شروع به لرزيدن كرد و پشت سر هم، آب دهنمو قورت ميدادم.
سرمو انداختم پايين و با صدايي كه انگار از ته چاه بيرون ميومد سلامي كردم و به سمت كمدي كه گچها توش قرار داشت حركت كردم. هر ثانيه واسم به اندازه سالي طول مي كشيد.
گچو برداشتم و در حالي كه خيلي سعي ميكردم خودمو خونسرد نشون بدم، قصد ترك دفترو داشتم كه ناگهان آقاي معلم قصه ي ما گفت: گچو واسه كدوم كلاس ميخواي؟
انگار داشتن منو قبض روح ميكردن. با همون صداي ضعيف گفتم واسه فلان كلاس. گفت: اسمت چيه و پسر كي هستي؟ منم كه ديگه از استرس و ترس و وحشت، نايي واسم نمونده بود، آخرين توانمو به كار گرفتم و جواب اون سوالشو هم به زور دادم. جواب كه دادم دستشو آورد جلو و كشيد رو سرم و هنوز "آفرين" گفتنش تموم نشده بود كه ...
تقابل من با معلمي كه مدتها ازش تو ذهنم يه تصوير خشن و ترسناك كشيده بودم، اونقدر برام وحشتناك بود كه بدون لحظه اي درنگ زدم زير گريه، اونم با صداي بلند. نميدونم، شايدم يه جورايي باورم شده بود كه الان منو ميخوره، يا يه چاقو از تو جيبش درمياره و گوشمو مي بُره.
معلم بيچاره كه كاملا بُهت زده و خيلي هم ترسيده بود، سريع يه ليوان آب آورد و گفت: چي شد؟ من كه كاري نكردم، چرا داري گريه ميكني؟ و من كه گوشم به اين حرفا بدهكار نبود به گريه خودم ادامه ميدادم.
بنده خدا فكر ميكرد هر كي اون موقع از راه برسه با اون گريه اي كه من ميكردم حتما ميگه بدجور كتكش زدي.
خلاصه بعد چند دقيقه كه يه خورده آروم شدم گفت: "برو يه آبي به دست و صورتت بزن و بعدش برو كلاس، ديگه هم هيچوقت نيا واسه گچ" ...
از اون جريان سالها ميگذره، اما كماكان اين سوال توي ذهن من مونده كه چرا از اون معلم كه نه سر و كارش با ما بود، و نه قيافه ي ترسناكي داشت تا اون حد مي ترسيدم !
وبلاگ رباط : "نشریه ی انجمن فرهنگی،تربیتی روستاهای کهنه و شهرک"