نکته ها و پندها ...

در سال قحطی ، عارفی، غلامی را دید که شادمان بود.
پرسید: چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟
گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گلّه و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد.
عارف گفت : از خودم شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و
من «خدایی» دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۲ ساعت توسط کمیته ی فرهنگی
|
وبلاگ رباط : "نشریه ی انجمن فرهنگی،تربیتی روستاهای کهنه و شهرک"